آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

تا میتوانی زیبا برقص

ღ بنام خدای بزرگ ღ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ سلام به روی ماه دختر قشنگم الآن یه چند وقتیه که اعضای بدن رو یاد گرفتی و وقتی ازت میپرسم، چه از روی عکس، روی عروسکات، و یا روی بدن خودت قشنگ نشونم میدی. دست، پا ، دل ، چشم، گوش، دهان، بینی، مو، انگشت و .... روکامل یاد گرفتی. تازه بَن بِن بُن شمار 1 رو هم کامل بلدی و قشنگ اسم همه کارتها رو میگی. میخوام برات کارتای صدآفرین رو بگیرم، به نظرم طبقه بندی خیلی جالبی برای آموزش داره و خیلی اصولی طراحی شده. خیلیشیرین حرف میزنی و مثلاً اتفاقایی که واست افتاده واسه من و بابا مهدی تعریف میکنی، حرفات رونسبت به قبلنا بیشتر میشه فهمید، تازه گاهی قصه یا شعر هم می خونی که اونو دیگه نگووووووووو ...
19 آبان 1392

اعتراض مادرانه

توجه توجه : هر کس بچه دارد و بچه ندارد...هر کسبرای آینده ی این مملکت کمی دل نگران است، برود و اینجا را امضا کند... ا عتراض مادرانه به برنامه های کودک تلویزیون ...
19 آبان 1392

باز این چه شورش است ...

اصلاً حسین جنس غمش فرق میکند ... این راه عشق، پیچ و خمش فرق میکند... اینجا گدا همیشه طلبکار میشود... این در که آمدی کرمش فرق میکند... صد مرده زنده میشود از ذکر یا حسین... عیسای اهل بیت دمش فرق میکند... ...
15 آبان 1392

❤ مادر که باشی ....

❤ ❤ ❤   بنام خدای مادران ❤ ❤ ❤   تقدیم به همه مامانای مهربون، مخصوصاً مامان خودم   مادر که باشی باید دلی داشته باشی به وسعت دریا و سعه ی  صدری به گستردگی عالم   مادر که باشی باید قوی باشی و توانمند، باید محکم باشی و استوار باید دستانی داشته باشی پر توان باید پنجه هایی داشته باشی پر زور تا وقتی کودک سنگینت را- که حالا دیگر بزرگ شده اما همچنان نیازمند آغوشت –در آغوش می گیری پنجه هایت چنان در هم محکم گره بخورند که او را ایمن نگه دارند و به او اطمینان بدهند که هرگز نخواهد افتاد مادر که باشی باید آغوشت همیشه گشوده باشد حتی زمانی که خودت ناراحتی، خسته ای ،د...
14 آبان 1392

حرف های من و دخملی

❤❤❤   هو المحبوب   ❤❤❤   سلام قشنگ مامان، قربون زبون شیرین و خوشمزت برم من تازگی ها خیلی زبونت شیرین شده، بعضی کلمه ها رو جوری ادا میکنی که قند تو دلم آب میشه، مثلاً دیشب هی پشت سر هم میگفتی : (سیلا هابیدی؟ ) یعنی ( سینا خوابیدی؟) . توجه توجه : سینا اسم کاسکوی بابامحمودِ.               دیشب داشتم لباساتو مرتب میکردم، گاهی یه جوراب یا پیراهن و یا شلوار بر میداشتی و میخواستی که تنت کنم، بعد بدو بدو میرفتی پیش بابا مهدی و میگفتی " بابایی، بابایی، اَشَنگه؟ "((قشنگه؟))، بعد برمیگشتی پیش من و سریع در می آوردی. میشستی و شروع میکردی به تا کردن لباسها&nbs...
14 آبان 1392

بازی بازی بازی

❇ ❇ ❇ هو العظیم ❇ ❇ ❇ سلام دخترک شیرین من، این روزا بازیهات خیلی جالب تر و دخترونه تر شده. الان تقریباً 2 هفته ای میشه که خونه خاله مریم هستیم، چون عمو مهدی مشرف شده به سفر حج ، مامان جونم اونجاست تا مریم تنها نباشه، منم رفتم کرج پیش اونا که تو پیش مامانی و خاله مریم و ملیکا و میثم باشی. ملیکا برات همبازی خوبیه، و خیلی با هم سرگرم میشین، وقتی دارین بازی می کنین دوست دارم فقط نگاتون کنم.گاهی خیلی سازگار و مهربون و گاهی هم سر مثلاً یدونه مداد لج میکنین و ... البته قابل توجه سر کار خانوم باید بگم که معمولاً و در 90% مواقع تو هر وسیله ای دست ملیکا می بینی میگی : (( اَ نّا ، بده ، بده ه ه ه ه )) و در نهایت ملی...
13 آبان 1392

تولد بابا مهدی مبااااااااارک

    بنام خدای خوب و  مهربون  تولد تولد تولدت مبارک مبارک و مبارک آتنا خانوم عسل طلا، قربون شکل ماهت برم من، سلام امروز تولد بابا جونیِ  از خدای مهربونم میخوام پشت و پناه همۀ بابا های دنیا باشه. در ستاره باران میلادت میان احساس من تا حضور تو حبابی است از جنس هیچ … از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق … جشن میلادت را به پرواز میروم در این خانگی ترین آسمان بی انتها ، آسمانی که نه برای تو که تنها برای ما آبیست …   تولدت مبارک مهدی خوبم ! تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم خلاصه می ک...
13 آبان 1392